خرید بک لینک

چشمهام را بازکردم انگار صبح شده بود چون نور از پنجره ی اتاقم به چشمانم می خورد ونمی گذاشت تا بخوابم به سرعت بلند شدم وتختم را مرتب کردم بعد دست وصورتم را شستم صبحانه خوردم و لباسهایم را پوشیدم سپس از خانه بیرون آمدم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم تا با اتوبوس به مدرسه بروم .مدتی در ایستگاه ماندم تا اتوبوس بیاید ، . بعد از چند دقیقه صدای (ترق ترقه ) را شنیدم واز دور شئی بزرگ وزرد رنگی را دیدم که دارد به سمت من می آید آن شئی بزرگ اتوبوس بود .اتوبوس در ایستگاه ماند ومردم را سوار کرد . من هم نیز سوار شدم . داخل اتوبوس خیلی شلوغ بود اصلا ًنمی شد نفس کشید .انگار بیشتر از 1000 نفر داخل اتوبوس بودند من همان جا سرم را به شیشه چسباندم وبه خواب عمیق فرو رفتم در خواب دیدم که خودم راننده یک اتوبوس بزرگ شدم . که در آن بچه های ابتدایی کوچک بودند . خیلی زیبا بود آنها هم دست شدند خواندن وسروصدامی کردند ، اتوبوس خیلی شلوغ شده بود واز طرف دیگر باران شدیدی هم می آمد و رانندگی برایم بسیار سخت بود ولی اینقدر شنیدم به صدای آواز وخوشحالی بچه ها به من انرژی می داد که سختی کار اصلاً حالیم نمی شد همچنان در حال رانندگی بودم که مدرسه را ازدور دیدم به سمتش می رفتم که ناگهان صدای یک کلفت مرد بگوشم رسیدکه می گفت: " آقا پسر ،آقاپسر به آخرین ایستگاه رسیدیم نمی خوای پیاده شوی " من به حال خودم آمدم واز خواب پریدم از اتوبوس پیاده شدم واز راه دور مدرسه ام را دیدم وبه سمت مدرسه ام رفتم .

برچسب: نویسنده: النا رستمی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 14:50

صفحه بندی